خونه ی پدری
-
تاریخ: 1397/12/22 ساعت: 16:02
واقعا نمیدونم چند روز و شبه که مهمون خونه ی مامان و بابام هستم.همینجا زندگی میکنم و همینحا میخوابم... مامان مرتب میگفت خیلی لاغر شدی و از وقتی هم میبینه دکتر رفتم ازم شدیدا خواست همینجا بمونم و بذارم
رویاهای سبزمون
-
تاریخ: 1397/12/22 ساعت: 16:02
خونه ی مامان بودن برای من مثل یه مسافرت بود... دیشب با تمام وجودم حس کردم حالم با مامانم میتونه خوب شه اما دیگه لازمه این مسافرت موقتا تموم شه.خصوصا که مامانم اینا خونه ی دوستشون دعوت بودن برای شام و
ما همه زیباییم :)
-
تاریخ: 1397/12/22 ساعت: 16:02
یکشنبه عصر بالاخره برگشتم به کنج امنِ خودم و از اونجایی که مامان شام شبمو فرستاده بود،تا وقت خواب فقط دراز کشیدم،فکر کردم،برنامه ی دوشنبه مو نوشتم،با جوجه بازی کردم و کتاب خوندیم... شب گریه کرد که بذ
اعتراف
-
تاریخ: 1397/12/22 ساعت: 16:02
سه شنبه که کوله بارمو جمع کردم رفتم خونه ی بابا، شب هم اونجا خوابیدم. چهارشنبه نهارمون رو دسته جمعی با حضور خواهر ها خوردیم... و عصرش هم که رفتم ناخن هامو جینگول کنم... به آخر راه که رسیدم بهشون پیام
از پسِ ظلمت بسی خورشیدهاست...
-
تاریخ: 1397/12/22 ساعت: 16:02
یکشنبه صبح نوبت اولین جلسه ی روانکاوی بود... مامان با کردن جفت پاهاش تو کفش که الا و بلا باید بابا ببردت یه کم پی پی کرد تو اعصابم... فکر کنم بابا همه چیزو بهش گفته... روزی صد بار میگه قرصاتو خوردی؟ ی
سفر ساوه
-
تاریخ: 1397/12/22 ساعت: 16:02
سلام دوست جانها.. خوب من درست وسط سفرم... حالم تو این لحظه افتضاحه اما کلا تو این سفر خیلی بهتر بودم. پنجشنبه رسیدیم (من و جوجه و مامان و بابام) و جمعه هم تولد خواهرزاده ام بود هم عروسی فرفر. دلمو به
آنچه گذشت
-
تاریخ: 1397/12/22 ساعت: 16:02
سلام قشنگ ها :) ادامه مطلب
همسایه نوشت...
-
تاریخ: 1396/6/25 ساعت: 2:15
سلام دوست جان ها :) میخواستم باز هم از راحت ترین و سریع ترین روش برای نوشتن که همانا اینستاگرام جان است استفاده کنم که دیدم خوب هیچ عکسی نیست که به نوشتنم بیاد خوب الان یه عدد بلاگرم که خسته است... خواب تو چشماشه اما نشسته به بدترین حالت ممکن که همانا تایپ با گوشی است،داره پست وبلاگی میذاره! میخواست...
افتتاحیه نوشت...
-
تاریخ: 1396/5/28 ساعت: 1:10
سلام سلام سلااااااام دوستای قشنگم. بخاطر نبودن لپ تاپ،بخاطر کمبود وقت که اجازه نمیده بیام وبلاگ و البته دم دست بودن اینستا، واقعا دلم برای اینجا تنگ شده. انقدر حرف دارم و انقدر دوست دارم از هر دری بنویسم که حد نداره. این یه ماه و خرده ای اخیر شوهر طفلیم همش بدو بدو دنبال کارای کافه رستوران بوده.به ج...
شبونه نوشت...
-
تاریخ: 1396/5/28 ساعت: 1:10
خوب سلام من دوباره اومدم... حالم بد نیست،خوب خوبم نیستم.منظورم اون شادی همیشگیمه که نیست.دپرس هم نیستمااا اما پَسِ ذهنم نگرانی و ترس از آینده و تاسفه. بخاطر اینهمه اتفاقات بد بد از گم شدن تا قتل و تجاوز که پشت سر هم داره میفته این روزها... تلاش میکنم خودمو غرق غم نکنم و یادم نره من قبل از دلسوزی و ن...
دلتنگی نوشت
-
تاریخ: 1396/4/24 ساعت: 3:57
سلام دوستانم! دومین ماه روزِ تولد جوجه هم گذشت... دو ماهه که من هر روز میگم خدایا شکرت که این جوجه رو به من دادی. دو ماهه آغوشم بوی بهشت گرفته... چشمام هر جا رو نگاه میکنه عشق میبینه... تو این دو ماه نه یه دل سیر تونستم تو حمام زیر دوشِ گرم بشینم و کیف کنم،نه تونستم به پوستم رسیدگی کنم،نه تونستم با
زایمان نوشت 02
-
تاریخ: 1396/3/20 ساعت: 21:34
با دقت یه نگاه به کل اتاق انداختم. مرکز جلب توجه تخت زایمان بود که مثلِ همون تخت های معاینه تو مطب های زنان بود فقط عظیم الجثه تر و یه میز چرخ دار هم جلوش بود که وسایل پزشکی باید روش مستقر میشدن. دیگه دستگاه چک کردن صدای قلب جنین بود که باز من اینو تو مطب دکتر بارها دیده بودم. یه جای نشستن مثل نیمک
زایمان نوشت 01
-
تاریخ: 1396/3/1 ساعت: 23:21
سلام دوستان. بالاخره اون اولین فرصت بعد زایمان دست داد و من در حالی که دارم پسر هفده روزه ام رو شیر میدم اومدم که از زایمانم تعریف کنم. خوب از دو هفته قبل زایمان که حسابی گامبو شده بودم و داشتم از درد خار پاشنه هم تلف میشدم،تو خونه ی پدری مجلس شور و
بدرود نوشت...
-
تاریخ: 1396/2/9 ساعت: 14:28
دوستان جانها سلام.. عرضم به حضورتون که با اجازه ی بزرگترهای مجلس من دیگه تااااا اولین فرصت بعد از زایمان ،پستی توی وبلاگم ثبت نمیکنم. البته هر چی که اتفاقات قابل پیش بینی نیستن،اعمال من بیشتر ولی در جریان این تصمیم باشید خلاصه. اما اما امااااا.... تو اینستا همچنان سنگر فعالیت رو حفظ خواهم کرد. اگه ه...
سبزه نوشت...
-
تاریخ: 1396/1/30 ساعت: 7:33
سلام دوست جان ها... احتمالا از اینستا حال نزار من و مصیبتی که سرم نازل شده رو میدونید... یعنی گل بودم به سبزه هم آراسته شدم رفتم پی کارم :| تو پست های قبلی چند بار نوشته بودم پاشنه ی پام درد میکنه و این حرف ها اما خوب همش با خودم میگفتم طبیعیه دیگه.تو بارداری چیا که تجربه نمیشه.کمر درد و بی خوابی
گرما زدگی نوشت....
-
تاریخ: 1396/1/27 ساعت: 10:28
سلام :) کاش الان دقیقا اون شبی بود که شمال بودم و داشت برف میبارید... هوا لذت بخشه اما هیچی مثل سرما الان جیگر منو حال نمیاره... فکر کنم پسرم یه رادیاتور اون تو روشن کرده :| خوب سی و پنج هفتمونم تموم شد.... استرسم خیلی کمتر شده. تا آخر شب ساک بیمارستانمم میبندم میره پی کارش... خوب دیگه دلم میخواد
امن و امان نوشت...
-
تاریخ: 1396/1/27 ساعت: 10:28
سلام سلااام وسطای هفته ی 36 هستیم و خدا رو شکر شهر در امن و امانه . هنوز انقباضی نداشتم حتی براکستون هیکس.فقط قل قلی و قل قلی و قل قلی تر میشم.... راه رفتنمو که تو آینه میبینم خندم میگیره... یعنی اگه از بیرون کالبد خودم , جای یه آدم دیگه قرار بود خودمو ببینم میگفتم این مسخره بازی ها چیه؟ خوب عین
شمارش معکوس نوشت...
-
تاریخ: 1396/1/27 ساعت: 10:28
سلام سلااااااااام خوب و خوش باشید ایشالا... خوب روز پنجشنبه ای دکترمو رفتم... گفت همه چی خوب و نرماله.صدای قلب جوجه رو دوباره ضبط کردم و حالا هی میذاریم با صدایی که تو هفته 16 ضبط کردم مقایسه اش میکنیم.ضربان قلبش آروم تر شده فداش بشم... اما نذاشتم معاینه ام کنه. گفتم بذاره برای نوبت بعدیم.حالا امر
ادامه ی تعطیلات نوشت...
-
تاریخ: 1396/1/17 ساعت: 13:56
سلام دوستان :) امیدوارم تعطیلاتتون خیلی خوشگل در حال سپری شدن باشه.مهمونی پشت مهمونی و خوش گذرونی پشت خوش گذرونی و عیدی پشت عیدی :) مال منم خیلی قشنـــــــگ افتضاح داره پیش میره ^_^ اتاق خوابمون دوباره یه وضعیتی داره که نگو.بخاطر اینکه تصمیم گرفتیم تو کمد دیواری رو باکس باکس کنیم و خلاصه همه ی وسا
13 نوشت :)
-
تاریخ: 1396/1/17 ساعت: 13:56
ادامه مطلب