بر من چه گذشت؟؟
-
تاریخ: 1398/8/20 ساعت: 11:38
بچه ها سلام. من از ساوه و از خونه ی خواهرم دارم پست میذارم. احوالاتم بد نیست الان. اومدم گزارش تکمیلی بدم و برم. اولا که من واقعا خوشحالم شماها هستیدااااا که دلگرمم میکنید و به ادامه تشویقم میکنید.ا
بوی بهبود ز اوضاع جهان میشنوم :)
-
تاریخ: 1398/5/19 ساعت: 21:05
جمعه: از چهارشنبه شب کوه بودیم تا امشب.تازه برگشتیم. من پاکم.سیگار نکشیدم... به طبیعت نگاه کردم،به طبیعت گوش دادم و دلم رو کمی آروم کردم. پیاده روی های خوب رفتم،با خواهرام ارتباط برقرار کردم،بازی های
تابستانه
-
تاریخ: 1398/5/19 ساعت: 21:05
سلام سلام. خوب روال پستهای اخیرم رو دوست داشتم.هر روز مینوشتم.هر شب مینوشتم و کاهی در لحظه مینوشتم و این باعث میشد خوب به خودم و هر روزم نگاه کنم.بفهمم هر روز دارم با چه روندی جلو میرم یا عقب میفتم. ن
ساوه
-
تاریخ: 1398/5/19 ساعت: 21:05
دوشنبه هجده تیر: گفته بودم من و خواهرام هفته ای یه بار یا دو هفته یه بار دور هم جمع میشیم؟ مثلا از عصر یه روز تا عصر فرداش؟؟ امروز هم همینجوری بود.از عصر دیروز پیش هم بودیم.مهمون آبجی صاحبخونه.تا عصر
These days
-
تاریخ: 1398/5/19 ساعت: 21:05
بچه ها سلام. باورم نمیشه دوباره اینجام و مینویسم.از بسکه دور مونده بودم. دلم تنگ شده بود...خیلی خوب خواهرم اومده ایران و تقریبا بیست و چهار ساعته کنار اونم.خصوصا از وقتی شوهرش رفته خونه ی مادر این
نُه سالگی..
-
تاریخ: 1398/5/19 ساعت: 21:05
سه شنبه هشت مرداد: از دیروز خودمو بسته بودم به سنتور برای کلاس امروز.همون جریان دقیقه ی نودی و اینها... نهایتا رفتم کلاس.و دونه دونه توی اجراهام تر زدم.چه حکمتیه واقعا؟ وقتایی که فکر میکنم تو یه چیز خ
قصه های من و جوجه 3
-
تاریخ: 1398/4/8 ساعت: 0:34
خوب سلام سلااااام :) بعد از قصه های من و جوجه 1 و قصه های من و جوجه 2 میریم که این پست رو به ثبت برسونیم... قصه های من و جوجه بصورت سریال وار از ادامه ی پستهای قبلی نوشته میشن بنابر این الان من بای
من پیش از شیراز
-
تاریخ: 1398/4/8 ساعت: 0:34
سلام سلام. دارم بعد از ظهر یک روز اردیبهشتی رو کنار جوجه میگذرونم. هوا به شدت دلپذیره ابری خنک و از نسیمی که از پنجره ها میاد و روی پوستم میشینه نگم براتون... از گلدونای شاداب پشت پنجره که لبخند به
من پس از شیراز
-
تاریخ: 1398/4/8 ساعت: 0:34
سلام سلام سلااااام :) من با کلی تاخیر اومدم.جوجه با عموش رفته بیرون و از اونجا که این یه فرصت غنیمت برای پست نوشتنه احتمالا از بیشتر جزییات چشم بپوشم و اصلی ترین حرفامو بزنم. خوب شیراز رفتنم چطوری
:(
-
تاریخ: 1398/4/8 ساعت: 0:34
سلام بچه ها جون... خیلی حال و احوالم جالب نیست... این روزها به آرامش خونه احتیاج داشتم اما باز باید این ور اونور میرفتم... تعطیلات بود و خواهرم از ساوه اومده بود و .... قرار بود دور هم جمع باشیم... ح
Day by day
-
تاریخ: 1398/4/8 ساعت: 0:34
یکشنبه.نوزده خرداد: کلافه ام. توی پاسپورتم ،صورتِ لاتینِ نام خانوادگیم رو دو حرف اشتباه نوشتن و من دیر فهمیدم. حالا که اولا اشتباه از اونها بوده باز میخوان پول صدور پاسپورت ازم بگیرن دوما اجازه ی همسر
Summer projects
-
تاریخ: 1398/4/8 ساعت: 0:34
جمعه بیست و چهار خرداد : از دیشب اومده بودیم ییلاق و الان که ساعت داره دوازده شب میشه،تو راه برگشتیم. چقدر برام لازم بود بیام اینجا.کلی از خواهرم ممنونم که اصرار کرد منم برم باهاشون.دیشب هوا یخ بود و
...
-
تاریخ: 1398/4/8 ساعت: 0:34
چهارشنبه بیست و نه خرداد: بعد نهار بابام اومد دنبالمون،من و جوجه رو برد خونشون.میگه گرمه بی کولر برای چی خونه میمونی... اما من که نمیتونم هر روز چون گرمه برم این ور اونور... خلاصه رفتم و جوجه که بازی
پایان 1397
-
تاریخ: 1398/2/12 ساعت: 3:50
آدمی نیست که عاشق نشود وقت بهار... سلام :) عاشق پستهای اول و آخر سالم... پستهای آخر سال چون ارزیابی طورن و انگار نتیجه ی تمام سالتو تو یه صفحع میگنجونی... پست های اول سال چون انگار سرآغاز رسمیِ سال
آغاز 1398
-
تاریخ: 1398/2/12 ساعت: 3:50
سلام سلام سلاااااام سال نو مبارک بریم که اولین پست امسال رو نوشته باشیم. امسال برای من با پول و شادی و حس خوب شروع شد.اصلا از قیافه اش معلومه واقعا امسال سال منه خوب برای من شروع بهار خیلی حس لط
صفحه ی جدید
-
تاریخ: 1398/2/12 ساعت: 3:50
سلام سلام دوباره به یه مرحله ای رسیدم پست نوشتن و گزارش دادن برام سخت شده.دارم فکر میکنم یه روز خاصی تو هفته رو قرار بذارم که بنویسم... ولی هنوز نمیدونم ایننجوری قراردادی میشه یا نه؟ مگه نوشتن خودش
سراپای وجود از عشق در جوش...
-
تاریخ: 1398/2/12 ساعت: 3:50
سلام تصمیم گرفتم هر شب قبل خواب چیزای مهم رو بنویسم که هفته ای یه بار پست میذارم قبلش مجبور نشم انقدر فکر کنم که چیا شدن که تو اون لحظه ها برام خیلی دل انگیز بودن؟ تو فاصله ی بین این دو پست آخر ؛ چ
سوختم،سوختم این راز نَهُفتَن تا کِی؟؟
-
تاریخ: 1397/12/22 ساعت: 16:02
فکر میکردم پیام ندادن های همسر یه جور ابراز خشم و غضبه که متوجه منه.فکر میکردم دوست داشت من اصرار کنم برگرده. تا اینکه بهش پیام دادم... دوباره مثل دختر بچه ها و جمله هایی گفتم که نهایت وابستگیم بودن..
ای دل پاره پاره ام ! دیدن اوست چاره ام !
-
تاریخ: 1397/12/22 ساعت: 16:02
دوباره سلام :) ادامه مطلب
دل نخواهم،جان نخواهم،آنِ من کو؟ آنِ من...
-
تاریخ: 1397/12/22 ساعت: 16:02
شنبه برگشتم خونه ی خودم... روز سختی با جوجه بود... باز با خوابش درگیر شدم.هم عصر و هم شب... اما شماره دوزی مشتریمو رسما شروع کردم.سفارش دو تا دختر تو یه قاب داده که باید زیرشون اسم دختراشم بنویسم...