سلام .
یعنی یه عده کچل دور هم جمع شدید میاید پست میخونید هیچ نمیپرسید ربط عنوان و پست چیه؟؟
تو پست قبلی میخواستم یه چیزی بگم که عنوان رو گذاشتم چله تابستون اما یادم رفت ^_^
آقا برامون یه چیزی تو مایه های ده هزار تومن پول گاز اومده...
و کلا تو این زمستون خونه ی ما چندان رنگ شوفاژ به خودش ندید...
بعد شوهر طفلیم از سرما استخون درد گرفته رسما.
به خاطر اینکه من احساس میکنم چله ی تابستونه.خیلی گرمم میشه خیلی...
همش مجبور میشم دچار غرب زدگی بشم و کشف حجاب کنم تو خونه :دی
بعد شوهرم همش حرص میخوره. هی در عجبه من چجور جونوری هستم؟
خوب من میگم عزیزم شما اگه سردته لباس گرم بپوش دیگه... نمیشه که من و پسرم گرممون بشه همش^_^
بگذریم.
جریان سه شنبه که تعطیل شد.فرفر زنگ زد گفت نمیتونه بیاد.خونه ی عمه اش دعوت بودن.
هیچی دیگه منم آش نپختم...
بعدم کلی کار خونه انجام دادم که تو اینستا نوشتم دیگه...
شبم دیگه از ساعت ده کلا خوردن رو تعطیل کردم که صبح امروز برم آزمایش دیابتمو بدم.
وای چقدر شب بدی بود...
اصلا دیگه تحمل نخوردن ندارم :(
کلا دو هفته است خوراکم زیاد شده.
دیگه شب هم تا بوق سگ بیدار بودیم...
امروز هم یه روز افتضاحی داشتم...
به سختی بیدار شدم.یعنی دلم سوخت که دیشبش اونقدر جلو خوردن خودمو گرفته بودم میدونستم نمیتونم یه شب دیگه رو اونجوری بگذرونم.
تااااا حاضر شم و برم و برسم ساعت شده بود ده.
آزمایشمم تا دوازده و نیم طول کشید.منم دیدم من که باید بمونم تو آزمایشگاه حداقل زبان بخونم.
هیچی دیگه کتابو باز کردم و پیش پیش نصف فصل اول این ترمو خوندم...
بعدشم رفتم یه فروشگاه بچه و برای سرهمی های بچگونه غش کردم اما هی به خودم میگفتم صبور باش بلاگر قرار نیست الان خرید کنی.میخوام لباسای خارجکیش برسن ببینم اگه چیز خاصی کمه بخرم و اینجوری پول نگه دارم برای چیزای واجب تر...
یه مشکل شخصیتی که دارم :| نا توانیم در نه گفتن به غریبه هاست :|
امروز دم بانک ملی در حالیکه میخواستم رمز دوم کارتمو عوض کنم یه خانمی که رو ویلچر نشسته بود صدام زد.
گفت حامله ای و کمکم کن و باید برم دکتر و ویزیتم سی تومنه و .....
بخدا نمیدونستم چجوری بگم ندارم؟؟؟
تو کارتم 200 پول بود که همش مال گل پسرمه.بعد فکر کن من برا جوجه ام خرید نکردم و جلو خودمو گرفتم اینهمه اما نتونستم به اون خانمه نه بگم.اینجوری شد که پنجاه نقد کردم و بهش دادم و تا اون لحظه ناراحت هم نبودم.اما وقتی دستمو گرفت و گفت من روضه ی اباالفضل دارم هر چی میخوای کمک کن و آقا بهت میده حاجتتو , اونجا گفتم من از هیچ آقایی تا حالا حاجت نخواستم خانم خدا هر چی خواستم بهم داده ولی مگه ول میکرد؟ بعد گفت الان سر ظهره بیست تومن بده غذا بخورم :| دیگه یه لعنت به خودم فرستادم... یعنی با وجود اینکه بهش میگفتم من جز پول ویزیت بیست تومن دیگه بهت دادم باز دستمو ول نمیکرد...
دستمو از دستش به زور کشیدم و با عجله رفتم.در حالی که ناراحت بودم.. خوب من دقیقا پولی که قرار بود سفیر بهم برگردونه 50 بود.ولی دلم میخواست بدمش به بچه های پروانه ای...
یعنی هنوزم دارم عذاب میکشم که پولو به ناحق دادم رفت...
همش تو راه میگفتم من چقدر خرم >_< چرا حرفشو باور کردم. سر ظهر اصلا کدوم متخصصی مطبه که من باور کردم وقتی گفت الان نوبت دارم ؟
خلاصه با ناراحتی و خودخوری رفتم خونه ی آبجیم...
برای اونم تعریف کردم و کلی درجه گرفتم ازش :|
بعدم نهارش آماده نبود من دیگه کم مونده بود دراز به دراز بیفتم...
یعنی برای من مرغ گذاشته بود و خودشون تاس کباب داشتن... دیگه چون من وضعم خیلی اورژانسی بود قرار شد منم یه ته بندی بکنم...
خودم کلا دو بار تاس کباب درست کردم .کلا مورد علاقه ام نبود که هیچ اینی که امروز خوردم توش بادمجون و کدو داشت یعنی واقعا کوفتم شد >_< ساعت سه و نیم هم مرغم حاضر شد و باز یه نوک زدم چون اصلا نتونستم مزه شو تحمل کنم.
البته آبجیم کدبانوئه ها .امروز اصلا روز من نبود انگار :(
کلاس زبان هم که اولین جلسه ی ترم جدید بود..
از الان دلم تنگ میشه برای روزایی که نمیتونم دیگه برم.این ترم آخرم میشه تااااا ببینم آقو پسرم کی مهلت میده دوباره برگردم سرش که حیف نشه این همه زحمت هام...
یه تیچر جدید داریم.
وقتی حلقه مو نگاه کرد و پرسید چند ساله ازدواج کردی ذوقیدم :)
همین چند ترم پیش که شیرینی حاملگیمو بردم تقریبا نصف بیشتر بچه ها و معلما میپرسیدن مگه ازدواج کردی اصن؟؟؟ :|
په نه په. این حلقه بوقه :|
خوب کلاس و منم که پیش خوانی کرده بودم کلی دل معلممو بردم و آفرین گرفتم که آماده رفتم سر کلاس :)
بعد کلاس هم چون فرفر تهران بود من دیگه تنها بودم... چند روز پیش بهش میگفتم تو بازار گردی رو از من گرفتی با این ماشینت...
دقیقا امروز رفتم بازارچه و یه کم چرخیدم...
یه قرون پول که نداشتم واسه خودم فقط چشم چرونی کردم :)
فقط شهر کتاب رفتم و یه ریسه ی اسم برا جوجه ام خریدم و یه کتابچه برای خواهر زاده ام...
راستش یه ذره فکرمم مشغول شد..
میدونید من همیشه قبل شمال رفتن دپرس میشم.
چون نمیتونم که همیشه دست پر برم...
اونجا سه تا خواهر زاده دارم و هر چی باشه چمدون مسافر همیشه حکم غول چراغ رو داره که آرزوهای بچه ها ازش دربیاد...
یعنی یه وقتایی مثل الان که تو پیسی و گرفتاری هستیم و نمیتونم براشون چیز درست حسابی ببرم اعصابم خرد میشه.دوست ندارم یه چیز بیخود بخرم فقط چون ارزونه...
خلاصه دلم گرفته...
برا دختر آبجیم اون کتابچه رو خریدم اما برا پسرا هنوز هیچی...
من وقتی بچه بودم آبجی هام دانشجو بودن و با وجود اینکه کلا شونصد تا بچه بودیم با یه حقوق خیلی معمولی بابا و قطعا به سه چهار تا دانشجو بابا یه خرجی مختصری میداد اما همیشه و همیشه با اومدنشون من خوشبخت ترین ته تغاری روی زمین میشدم..
همیشه لوکس ترین لوازم تحریر کلاس رو داشتم و خدا میدونه چقدر قدرشونو میدونستم.
برای همین الان همیشه دوست دارم برای بچه هاشون جبران کنم... اما چه کنم که من یکی بودم اما خواهرزاده ها یه هفت هشت تایی هستن و کلی سخته براشون بهترین ها رو خریدن. الان تو اسفند تولد دو تا شونه :| دلم میخواد جون بدم براشون اما ازم برنمیاد فعلا...
همینا دیگه... امشب خیلی راه رفتم و خسته و کوفته برگشتم خونه... همسر هم زنگ زد و بعد یه عالمه قربون صدقه ی خبیثانه ی مشکوک آخرش گفت شب با دوستاش میره بیرون و نگران نشم اگه دیر اومد ...
اینه که من هنوز تنهام...
امروز یه چند تا مانتو فروشی هم رفتم میگم مانتو بارداری دارید؟ میگن آره. بعد مانتو جلو بازها رو نشون میدن...
میگم اینجوری باشه که همه مانتو بارداری میپوشن :|
یه مانتو دلمو برد امشب اما زود دلمو پس گرفتم ازش... کثافت خوشگل فکر کرده بود من از اوناشم :)
خوب یه مانتو بیشتر الان اندازم نیست و از بس همونو پوشیدم تو این قلمبگی خسته شدم...
عیدی پاداشمونم که رو هواست و ما همچنان نگرون :| خدا رو شکر همین تن سالم و دل عاشق پیشه و تو دلی قند عسلمون رو داریم حداقل :)
بلاگر کبیر این پست رو با وزنِ پنجاه و هشت کیلو و نیم در هفته ی بیست و هفتم بارداری در حالی که پسرش شکمشو بسته بود به رگبار لگد و وسطاش هی میگفت ای جان ای جان گزارش کرد... ^_^
شب خوش.
برچسب:
نویسنده: آناهیتا حسنی