26th of July
-
تاریخ: 1401/11/2 ساعت: 17:16
عزیزکان من سلام. با عشق و دوستی زیاد نسبت به تک تکتون دارم این پست رو شروع میکنم. بی اندازه سپاسگزار حضور و نظراتتون که خیلی اوقات ذهنم رو به سمت روشنایی میبره هستم. خوب از چیزهایی که تعریف کردنشون رو جا انداختم بگم؟ اولیش اردوی مدرسه بود که اونهمه براش هیجان داشتیم. ما رسیدیم به شهر زیبای بِلَک پوو...
12th August
-
تاریخ: 1401/11/2 ساعت: 17:16
قشنگ جان ها سلام به روی ماه همه تون . اون روزی که من بتونم وبلاگ نویسی و وبلاگ خوانی رو تبدیل به یه روتین کنم که واقعا ازش لذتی که باید ببرم کی میرسه ؟؟؟ مستقیم برم سر اصل مطلب یا غیر مستقیم ؟؟؟ خوب خدا رو شکر که یه مدت قابل توجهی از اتفاق هایی که بعد از پست پیشین افتاد گذشته وگرنه الان باید باز مین...
The end
-
تاریخ: 1401/11/2 ساعت: 17:16
دوستای گل گلابم سلام. آقا عنوان چی میگه ؟ میفرماید که این آخرین پست این وبلاگه خوب؟؟؟ حدود شش سال و خرده ای هست که اینجا مینویسم . خیلی روزها و شبهای عجیبی رو اینجا پناه آوردم . ولی واقعیت اینه حالا دیگه اینجا برام یه جورایی وصل به زندگی گذشتمه . احساس میکنم حالا دیگه وقتشه مثل ترک زندگی قبلیم وبلاگ...
مــــامـــان مینا گُــزارِش میکُنَـــــد!
-
تاریخ: 1401/7/15 ساعت: 0:28
مــــامـــان مینا گُــزارِش میکُنَـــــد! https://big-blogger.blog.ir/ فقــــط *عشق* میتواند پایانِ همه ی رنجها باشد! fa https://blog.ir/ //bayanbox.ir/view/2802265104614671712/Screenshot-2015-11-17-02-53-20-1.jpg مــــامـــان مینا گُــزارِش میکُنَـــــد! https://big-blogger.blog.ir/ Wed, 07 Sep 202...
7th of May
-
تاریخ: 1401/3/16 ساعت: 1:04
سلام سلام سلاااااممممممممم.... برید کنار که مینا بعد نود و بوقی اومد. جونم براتون بگه که الان اینجا حدودا دوازده شبه که من نشستم و در تلاشم طلسم این وبلاگ رو بالاخره بشکنم و یه دستی به سر و روش بکشم. دلم تنگه برای قدیم ها. چقدر وبلاگ خوب بود . من هنوز نمیتونم باور کنم از رونق افتاده باشه.همش به خودم...
May 16
-
تاریخ: 1401/3/16 ساعت: 1:04
بچه ها جونم سلام مدت اخیر یک مقدار شدیدی احوالم دچار بیثباتی و غم شده بود. خیلی عجیبه حداقل دوازده روز مونده به پریودم علائم روحی و جسمی ام خودشون رو نشون دادند و دیگه با خاک یکسان شده بودم حالا از دیروز کمی بهترم ولی با این حال کاملا حس می کنم یک دورهای داره میگذره که من توش به لحاظ روحی بالا نیستم...
نوروز 1401
-
تاریخ: 1401/2/6 ساعت: 18:32
بچه ها جونم سلااااااام و صد سلااام به روی ماه تکتکتون. بی اندازه دلتنگ اینجا بودم و بی اندازه خوشحالم که دوباره مینویسم و کیف میکنم. عید و سال نو به همتون مبارک باشه و الهی سال خوب وخفنی داشته باشید. من از پس یه حال خوب ، یه آرامش بعد از طوفان و حس یه کشتی شکسته ی به ساحل رسیده مینویسم . و همش حس می...
اولین روز ایپریل
-
تاریخ: 1401/2/6 ساعت: 18:32
دوشنبه روز بعد از نوشتن پست قبلیم بود و از وقتی چشمامو باز کردم تلاشم این بود ببینم چی بنظرم میرسه برای نوشتن تو وبلاگ که هم خوندنش لذتبخش باشه هم موتور نوشتن منو روشن کنه.اولین چیز بهار بی نظیر اینجا بود. یه خوبی و دلبری اینجا درختهاشه. ببین مثلا تو خیابون ها پر از درختهای گیلاس و سیب و یه چیز دیگه...
9th April 2022
-
تاریخ: 1401/2/6 ساعت: 18:32
امروز نشستم یه پست نسبتا طولانی نوشتم اما چه کنم که در یه حرکت بسیار ناشیانه به ملکوت اعلا پیوندش دادم و دیگه اون لحظه نتونستم بشینم و دوباره بنویسمش.حالا دوباره گفتم بنویسمش.هر چند که تقریبا همه تون باید خواب باشید الان.چون حالا که من خزیدم توی تختم ساعت ایران حدود چهار صبحه! ولی خوب این باشه قاقال...
سی سالگی و داستانِ نا تمومش...
-
تاریخ: 1399/10/6 ساعت: 2:11
ادامه مطلب
دختر همساده
-
تاریخ: 1399/10/6 ساعت: 2:11
ادامه مطلب
زندگی با طعم شجریان و قهوه و نوشتن...
-
تاریخ: 1399/10/6 ساعت: 2:11
ادامه مطلب
به وقت ۲۱ آذر
-
تاریخ: 1399/10/6 ساعت: 2:11
ادامه مطلب
گذر سریع زمان
-
تاریخ: 1399/10/6 ساعت: 2:11
ادامه مطلب
01 : 01
-
تاریخ: 1399/10/6 ساعت: 2:11
ادامه مطلب
Too close,Too far
-
تاریخ: 1399/10/6 ساعت: 2:11
ادامه مطلب
WINTER 2020
-
تاریخ: 1399/10/6 ساعت: 2:11
خوب سلام به همه تون. از وسط خونه ی خیلی سردم گزارش میکنم.چقدر شوفاژ وسیله ی نامناسبیه. حیف بخاری و شومینه نیست واقعا؟ یه ذره کمش کردم عصر یهو خونه شد سیبری و حالا هر چی زیاد میکنم گرم نمیشه. خیلی عج
2 دی
-
تاریخ: 1399/10/6 ساعت: 2:11
دوباره سلام. یعنی خودمم انتظار نداشتم که الان بیام بخوام بنویسم اما نتونستم جلو خودم رو بگیرم... دیشب هم توی تخت رفتن همانا و به سیاوش زنگ زدن همان. باز دیر خوابیدم و از قضا صبح هم باید زود بیدار
Merry Christmas
-
تاریخ: 1399/10/6 ساعت: 2:11
شبی که با اونهمه گریه چشمتو ببندی معلومه صبح در حالی بیدار میشی انگار یه وزنه ی دویست و بیست کیلویی بهت آویزونه و رخت خواب انگار میخواد ببلعدت ! این حال صبحِ چهارشنبه ام بود. بعد از چندین شب خشکی و فل
00 : 00
-
تاریخ: 1399/4/27 ساعت: 17:25
دوست جانی ها سلام به همتون. هوای اینجا یه چیزِ عو غریبی شده.امروز بعد چندین روز ابری و کمی بارونی و خنک هوا گرم بود. نه اونقدر ها اما باز گرم بود... بعد ما امشب خاموشی که دادیم و کوروش که خوابش بر